واردات چینی

بیا اجناس چین از چین رسیده

و اقلامی چنین از چین رسیده

نه اجناسی که تکرار و کلیشه است

مدل بالا ، وزین از چین رسیده

خیالت این و آن از چین رسیده !

نه جانم ، این و آن از چین رسیده

و تحسینات بر وارد کننده

براوو ، آفرین از چین رسیده

دوا ، داروی استاندارد سالم

 نمونه ، پنی سیلین از چین رسیده

برای دست و پاهای ترک دار

پماد وازلین از چین رسیده

و تسلیحات جنگی و نظامی

تفنگ و بمب و مین از چین رسیده

زمین خواران دهیدم مژدگانی

که انبوهی زمین از چین رسیده

اگر انگشتری تان ساده باشد

چه غم ، صدها نگین از چین رسیده

که تا راضی شود نسل مذکر

هزاران مه جبین از چین رسیده

و نام(مینه) و (اوشین) به جای

مهین و یا شهین از چین رسیده

چه پرسیدی ، رسیده همسر از چین

بله ، همسر ، یقین از چین رسیده !

چرا زن بعد از این باید بزاید؟

نزاید ، چون جنین از چین رسیده

خوشی های فراوانی برای

دل بیچارگان از چین رسیده

برو دشمن که اینک انس و الفت

بجای خشم و کین از چین رسیده

بر اسفند ، ماه آخر سال

که ماه فرودین از چین رسیده

خلاصه هرچه ناپیدا و پیداست

زنوع بهترین از چین رسیده

((آغو))جان ، غیر از اینهایی که گفتی

بگو چیزی جز این ، از چین رسیده ؟

بله صد چیز دیگر توی راه است

ولی فعلا همین ، از چین رسیده

علی اصغر نجفی(اغو)

-----------------------------------------------------------------

همسر اینترنتی

برای همسری دلخواه و یک رنگ

که باشد همدم و یار و دل تنگ

اگر چه سودی از جستن نبستم

در امید را هرگز نبستم

نمودم فکر و دستم بر شقیقه

اکی یوسان شدم ، در یک دقیقه

خریدم کامپیوتر شاد گشتم

دگر از واسطه آزاد گشتم

به هر سایتی که می شد سر زدم من

به خیل آگهی ها در زدم من

که دیدم سایتهای خوب و آسان

یکی شوهر ، یکی زن گشته خواهان

در آنجا هرکسی در حد کافی

نوشته از خودش بیوگرافی

یکی را زان میان کردم نشانه

قبولم کرد بی عذر و بهانه

همان مورد نظر را چت نمودم

به اینترنت خودم راحت نمودم

پس از چندی که نیکو باورم داشت

شماره تلفنم را کرد یاد داشت

صدایش نرم بود و گرم و خندان

به او دلبسته گشتم من دو چندان

اگر بیدار و یا خواب بودم

برای دیدنش بی تاب بودم

بهم بستیم عهدی با علامات

که باشد اندکی ما را ملاقات

سر آن وعده رفتم مثل شاهین

قدمها می زدم بالا و پایین

چو بودم انتظار یار و سرمست

یکی از پشت سر چشمان من بست

دو دستش بود خیلی آنچنانی

به طنازی صدایم زد فلانی

شنیدم چون صدای آشنا را

از آن ضربان قلبم رفت بالا

چو دیدم آن نگارم رفتم از هوش

سبیلی داشت تا پشت بنا گوش

مسیح اسدی پویا

--------------------------------------------------------------------

زاهد و آسیابان

رفت روزی زاهدی در آسیاب

آسیابان را صدا زد با عتاب

گفت دانی کیستم من ، گفت نه

گفت نشناسی مرا ای روسیه؟

این منم من ، زاهدی عالی مقام

در نماز و در اطاعت روز و شام

ذکر یا قدوس و یا صبوح من

برده تا پیش خدایم روح من

مستجاب الدعوه ام تنها و بس

عزت ما را ندارد هیچکس

هرچه خواهم از خدا ، آن می شود

از نفیرم زنده بی جان می شود

زود برخیز و به خدمت کن شتاب

گندم آوردم برای آسیاب

گندم مارا درون دلو ریز

 تا بخواهم از خدا باشی عزیز

آسیابت را کنم کاخی بلند

تا بپوشانم لباسی از پرند

آسیابان گفت ای مرد خدا

ما کجا و آنچه می گویی کجا

آنچه می گویی که من آن نیستم

اهل کاخ و تخت و دربان نیستم

رو کناری و مرا هم کن رها

 چون نمی خواهم پشیزی از شما

در مرامم هرکسی را حرمتی است

زین جهت هم آسیابم نوبتی است

نوبتت چون شد کنم بار تو باز

خواه مومن باش خواهی بی نماز

باز زاهد کرد فریاد و عتاب

 آسیابت بر سرت سازم خراب

یک دعا گویم ، سقط گردد خرت

بر زمین ریزد همه بار و برت

گر که خواهی از بلا ایمن شوی

 بایدت مشغول کار من شوی

آسیابان خنده زد ای مرد حق

 از چه رو بیهوده می ریزی عرق

 گردعاهای تو می سازد مجاب

با دعایی گندم خود را بساب

شعری از مسیح اسدی پویا

 -----------------------------------------------------------------

هنر پیشه

در خیابان مردکی یک لا قبا زاییده بود

مرد بود ، اما نمی دانم چرا زاییده بود

هرکسی آن صحنه را می دید ، از آنجا می گریخت

چون که طفلی ناقص و بی دست و پا زاییده بود

در هوای سرد در یک صبح مه آلود دی

در میان معبر خلق خدا زاییده بود

گر چه زائو در اتاق زایمان زاید ولی

مفلس آواره را بنگر کجا زاییده بود

بود آن طفلک به هر چیزی بجز آدم شبیه

در شگفتم که چرا آن طفل را زاییده بود

مردک بیچاره گویی توی آن سرمای صبح

یک هنرپیشه برای سینما زاییده بود

جای آن نوزاد ناقص که نبودش دست و پا

خوب بود ار دختری گیسو طلا زاییده بود

خانه ای از خشت و گل گرچه نبودش ، از قضا

روبروی خانه ای آجر نما زاییده بود

زخم معده داشت و صد درد و امراض دگر

در ره کار اداری ناشتا زاییده بود

هیچ ایرادی به کار او نمی باید گرفت

زیر بار زندگی آن بینوا زاییده بود

نیست جای حیرت ار مردی بزاید این زمان

آن چنان کان مفلس یک لا قبا زاییده بود

شعر از علی اصغر فروزانفر